شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹

میخوام دوکلوم با شما حرف بزنم اقای میر حسین...!

به عکست که نگاه میکنم ادا اصول و ژست های سیاسی در شما نمیبینم...! فکر میکنم تو اصلا از سیاست بیزاری ... فکر میکنم تو اصلا سیاستمدار نیستی اقای میر حسین...! توی منطقه که بودم وقتی پیک نامه ها رو میاورد همه ذوق زده جمع میشدیم و چشممون به دهن پیک بود که اسامی رو از روی نامه ها میخوند...! هر کسی منتظر اسم خودش بود تا ببینه نامه داره یا نه ...؟ اگه بخت یارمون بود و نامه داشتیم ذوق زده اون رو میگرفتیم میرفتیم یه گوشه ای اروم بازش میکردیم...! خط خطش رو میخوندیم و میبلعیدیم و میبوییدیم و هی اشکهامون رو پاک میکردیم تا بتونیم بقیه اش رو بخونیم...توی اون صدای سوت خمپاره و بوی باروت و تن های عرق کرده زیر بادگیرهای ضد شیمیایی بوی خونه رو از توی نامه حس میکردم...بوی تن مادر رو و بوی سیگار زر پدر...! بوی ابگوشت پیچیده در حیاط که با بوی اطلسی های باغچه و بوی یاس سفید روی دیوار قاطی شده بود...دلم هوای خونه رو میکرد و بغض امونم نمیداد...! اونجا فقط خون بود و اتش و گلوله و بوی نعش که خروار خروار گلاب هم نمیتونست اون رو از بین ببره ..! و بلندگوی لعنتی که هوار میزد کربلا کربلا ما داریم میاییم...!


نامه که تموم میشد خیس بود از گوله گوله اشکی که میریخت روش ... توی منطقه این نامه ها عین دوپینگ بود برای ما و حس زنده بودن دست میداد به ما جناب میر حسین..! اون نامه ها یادم میاورد که ابجی کوچیکه منتظره که داداشی از جبهه برگرده تا بپره تو بغلش ... تا یه استکان چایی بذاره جلوش بگه خسته نباشی داداشی و بپرسه پس کی جنگ تموم میشه داداش..؟ اون نامه ها بوی نون و پنیر و سبزی میداد... بوی کشک و بادنجون و صابون ابی رنگ و لاجوردی که مادر رخت میشست باهاش توی تشت...بوی زندگی میداد اقای میر حسین نه بوی مرگ...! حالا اینهمه حرف زدم تا به شما بگم بیانیه های شما هم عین همون نامه های توی جبهه میمونه برای من اقای میر حسین...بوی سبزی و طراوت میده...! بوی ازادی و زندگی میده ...! نه بوی زندان و بازداشت و باتوم و کهریزک ...! بیانیه های شما عین دوپینگ میمونه و اشک ادم رو در میاره جناب میرحسین...! همین...!

پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

حکایت دزد بیشرف خانوادگی ما و دزد بیشرف مملکتی....!

یکی از اقوام ما که اتفاقا خیلی هم نزدیکه گرچه سن و سالی نداره اما هیکلش عین دایناسوره و مغزش اندازه گنجشکه و عادت کرده به مال مفت خوری ...! همین چند وقت پیش بود که پیله کرد به باباش که پول بده برم مدل ماشینم رو عوض کنم...! باباهه هم گفت تو یه مقدارش رو جور کن تا بفهمم عرضه داری بقیه اش رو من میدم و خلاصه نداد...! از قضا باباهه با مادر این خرس گنده رفتن مسافرت و در نبود اونها این اقازاده یه شب وانت رو اورد دم در خونه باباش و فرش و طلا ملا رو بار زد یا علی ...!
باباهه از مسافرت که اومد دید جا تره بچه نیست و دزد زده به خونه ...خلاصه پلیس و اگاهی اومدن و از اونجا که این اقا زاده عقل درست حسابی نداره در نبود اونها مدل ماشینش رو عوض کرده بود و اینقدر رد پا جا گذاشته بود که مامورا همون شب اول گفتن کار کار پسرته ...! به پسره که گفتن کار تویه انگار فحش ناموسی دادن بهش ...! یک کولی بازی راه انداخت که نگو اخرش هم گفت بُردَم که بُردَم خوب کاری کردم...! مال خودم رو بُردَم...! باباش هم از شکایت صرفنظر کرد گفت تف سربالاست...!
اقا زاده فرشای دست باف رو مفت فروخته مدل ماشینش رو عوض کرده و توی فک و فامیل قیافه میگیره اما از اون به بعد هر کجا که مجلسی هست اون رو دعوت نمیکنن و اگه ناغافل اونجا بود همه زود دستشون رو روی پولاشون میذارن و ازش فرار میکنن...! حرفاش پشیزی برای هیچکس ارزش نداره و همه با دیده تحقیر بهش نگاه میکنن و هرجایی هم که چیزی گم میشه ناخود اگاه همه سرها به طرف این اقازاده برمیگرده و میگن کار خودشه...! کار همین دزد بیشرف...!

حالا حکایت این احمدی نژاد شده حکایت همین دزد بیشرف خانوادگی ما ...! بعد از انتخابات هیچ جا تحویلش نمیگیرن و دیگه خودش هم این رو فهمیده ...! برای همین هم دیگه مثل قبل از انتخابات هی نمک نمیریزه به مردم بگه چند ساعته اینجا معطل شدین تا من بیام سخنرانی کنم...؟ یک ساعته...؟ دوساعته ...؟ سه ساعته ...؟ و از این خزعبلات ...! خودش میدونه این جمعیت محدود نه تنها معطل اون نمیشه بلکه پشت سر حضور همین معدود افراد هم هزارتا برنامه ریزیه...! دیگه حرفایی مثه مرغ دلم پرمیکشد به هوای اذربایجان یا اینکه مشهد تکه ای از وجودمه فایده ای نداره چون مردم میدونن ادم دزد دروغگو هم هست....! بقول ابطحی همینجوری...!

مقایسه استقبال از میر حسین موسوی در تبریز قبل از انتخابات و استقبال از احمدی نژاد بعد از انتخابات ... حالا کو 63 درصدت ..؟

پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹

خیلی نامردی خدا...خیلی نامردی ...!

هیچوقت دلم نمیخواست توی دنیای مجازی از تلخ ترین اتفاق زندگیم حرف بزنم ... اما امشب باز دلم گرفته مثل خیلی از شب های دیگه ...خیلی از شب ها که تنهایی گریه میکنم و هیچکس نمیفهمه.... تنهایم چون از تن ها بلا دیدم....! این نوشته تلخ ترین تلخ نوشته تمام زندگی منه و خوندنش ممکنه ناراحت کننده باشه ....


بچه اولم اسمش سهراب بود...! همیشه ارزوی داشتن یه پسر رو داشتم و اولین بچه ام پسر شد که به یاد سهراب سپهری اسمش رو گذاشتم سهراب...! فرزند دومم با فاصله چهار سال از اولی به دنیا امد و یه دختر نازو خوشگل بود ... اسمش رو گذاشتم سحر...!
بخاطر ورشکست شدن در امور تجاری ناخواسته یه جورایی تبعید شده بودم به یکی از شهر های شمالی.... سهراب با مادرش رفت لب دریا ... یک ساعتی که گذشت خواستم برم دنبالشون که صدای ترمز شدید و متعاقب اون صدای برخوردی به گوشم رسید که دویدم...! به جاده که رسیدم دیدم همه دارن جیغ میزنن و نعش پسرم توی دستای یه نفر بود که داشت میبرد به طرف یه ماشین تا برسونه بیمارستان...! نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به بیمارستان... پسرم ضربه مغزی شده بود...غریب بودم توی اون شهر ...همه رفتند و من ماندم و سهراب که تحت مراقبت های ویژه بود...!
هفت شب تنها و بی کس پشت پنجره اتاقش غریبانه و با هزار امید انتظار کشیدم...پوست و استخون شده بودم...هیچ کس نبود...! نه زنی...نه مادری...نه پدری...نه برادری ...هیچکس...! من یک ورشکسته تنها بودم...! عین یه جذامی که همه ازش فرار میکردن...! روز هفتم بود که بهم گفتن برای پسرت ابمیوه بخر بیار... ذوق زده رفتم فروشگاه بیمارستان و ابمیوه خریدم...! به فروشنده گفتم پسرم ضربه مغزی شده گفتن ابمیوه بیارم یعنی خطر رفع شده...؟ گفت اره ...! خوشحال برگشتم....به پشت در اتاقش که رسیدم دیدم سهرابم روی تخت نیست...! گفتم ابمیوه اوردم..؟ گفتند خدا بهت صبر بده...! دِ لعنتی ها مگه نگفتین ابمیوه بگیر...! کو سهرابم...؟ گفتند سرد خونه...تموم کرد...! نشستم کنار دیوار و ابمیوه ها ریخت از توی دستم...گریون اومدم از توی سالن بیمارستان تلفن زدم مشهد به برادرم...! گریه میکردم و میگفتم مجید سهراب مرد...! چرا نمیاین نعشش رو جمع کنین...؟ من اینجا غریب موندم... تنها موندم...! اینقدر سوزناک گریه میکردم و حرف میزدم که همه دورم جمع شده بودن و سعی میکردن یه جوری دلداریم بدن...! فرداش همه اومدن...اومدن اما دیر...!

توی غسالخونه رفتم و بدن نحیف بچه ام رو دیدم...! به پهنای صورتم اشک میریختم و به غسال میگفتم یواش بشورش تو رو خدا...به بدن نحیفش دست میکشیدم .... تموم تنش کبود بود.... کفنش که کرد دلم نیومد روی صورتش رو ببنده .... بوسیدمش ...سهرابم...پسرم....! میخواستن بذارنش داخل گور گفتم خودم میذارمش ...! اروم بغلش کردم گذاشتمش توی قبر و داد زدم حالا جواب سحر رو چی بدم من....؟ اگه گفت بابا سهراب کو چی بگم من...! اگه گفت داداشمو میخوام چی بگم من...؟ هنوز باورم نمیشد که دارن قبر رو با خاک پر میکنن...! خاک بر سر شدم...!

شب که خوابیدم توی خواب صدای سهرابم رو شنیدم که میگفت بابا جون من میترسم اینجا... بابا کجایی...؟ اینجا تاریکه...! پابرهنه از خونه زدم بیرون و تا خود قبرستون دویدم و گریه کردم ...! من اومدم سهرابم ...نترس بابا جون ...نترس من اینجام...! روی قبرش گریه کردم و خوابم برد ...! سهرابم درست شش سال و دوماه و یازده روز از عمرش میگذشت که مرد...!

بعد از مدتی برگشتیم مشهد...! سحر صاحب یه خواهر شده بود به اسم یاسمن...! شش سالش تموم شده بود و اسمش رو یرای مدرسه نوشته بودیم...! یه شب محل کارم بودم که تلفن زنگ زد ...از کلانتری بود...! اقای فلانی دختر شما تصادف کرده برین بیمارستان امدادی...! تا خود بیمارستان اینقدر انگشتانم رو گاز گرفتم که پر از خون شده بود... خدایا فقط سرش به جایی نخورده باشه ...خدایا فقط ضربه مغزی نشده باشه...! دوتا گوسفند نذر میکنم خدا .... فقط سرش...!

بیمارستان که رسیدم مادرش گفت سحر دستش رو ول کرده ماشین زده بهش...! دکترش رو دیدم گفتم امیدی هست...؟ گفت جمجمه اش نرم شده...فقط دعا کنین...! تا صبح نکشید....! سحر نشده بود که سَحَرَم مُرد...! نه توی غسالخونه تونستم برم نه تونستم ببینم که میذارنش توی قبر... میدونستم اگه نعش دخترم رو ببینم دیوانه میشم...دختر بود... زیبا و نحیف بود... عین برگ گل..! با صد متر فاصله مثل دیوونه ها تو سرم میزدم و گریه میکردم...! میگفتن خدا صبرت بده مسعود جان...خدا صبرت بده...! فریاد کشیدم اهای خدا ... کجایی لعنتی ...صبرم نده .....صبرم نده خدا....خدا صبرم نده...! گفتن کفر نگو...! خدا قهرش میاد...! گفتم به جهنم که قهرش میاد ....! دیگه میخواد با من چکار کنه...! خیلی نامردی خدا...خیلی نامردی ...! سحرم درست شش سال و دوماه و شانزده روزش بود که مرد...!

گفتن یاسمن رو دوباره عقیقه کن...! همه ترسیده شده بودن...! دوتا گوسفند خون کردم دادم به مستحق... یاسمن روز به روز بزرگ شد و زیبا...! شش سال رو رد کرده بود و باید اسمش رو مینوشتیم برای مدرسه...! یه شب جلوی خودم با دوچرخه محکم خورد زمین و سرش اصابت کرد به اسفالت...سراسیمه بغلش کردم که یهو روم استفراغ کرد...تو بغل گرفتمش و با ماشین برادرم سریع رسوندیمش بیمارستان امدادی...! عکس گرفتن و مشکوک به ضربه مغزی تشخیص دادن...! سُرُم بهش وصل کردن و گفتن تا صبح باید تحت نظر باشه ...! گریه که میکردم یاسمن اشکام رو پاک میکرد میگفت باباجون من خوبم گریه نکن...! ببین من میخندم....من خوبم بابا...! صبح با دخترم و مادرش برگشتیم خونه...اون روز درست دخترم شش سال و دوماه و بیست و یک روز از به دنیا امدنش میگذشت...! و من هنوز میترسم .... هنوز واهمه دارم از این سرنوشت شوم...!
.......................................................................
دست تک تک شماها رو میبوسم حتی اونایی که باور نکردن این نوشته من رو ... حالا دیگه از نوشتن این اتفاق و لینک کردنش احساس خوشایندی دارم ... حس میکنم کمی سبک شدم ... من هیچوقت و هیچوقت به خودم اجازه نمیدم با احساسات دیگران و بالاخص شماها بازی کنم ... کامنت های اینجا ووبالاترین هر کدوم مرحمی بود بر روی این داغ دل ... از شماها عذر میخوام که غم خودم رو پخش کردم میون شما تا خودم سبک تر بشم .... شاید خودخواهم اما نه ... دلیلش اینه که شماها رو دوست دارم....

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

ماجرای انفولانزا گرفتن من و شیاف های لعنتی ...!!

چشمتون روز بدنبیه انفولانزا گرفتم اونم از نوع جدیدش که گاو صد منی رو زمین میزنه...! اولش گفتم : مُو که بیدی نیستُم که ازی بادا بلرزُم که ...! خدا اق علی عطاره نِگیره از ما مِشَهدیا...! یک لیوان ازی جوشونده های قاطی پاتی که میریزه توی کاغذ روزنامه یا فوقش یک لیوان چار تُخم با بارهنگ و تاج خروس دِواشه...! مَگه کُسخُلُم بُرُم دکتر...!
جوشوندِه هاره که خوردُم فرداش دیدم شُدُم عین ای شیره ای ها که سه روز بی جیره موندَن...! تمام استخونام تیر میکیشید...! دوشب تب و لرز کِردُم ولی هرجور بود رفتم سر کار شب سوم دیدم دهنم خشک شده بدجور....! انگار یکی هم با چاقو وسط سینه لامصبو جر داده تا پایین ...! سرفه که مِکردُم گریه ام مِگِرفت...! کم کم دیدُم نه بابا همه علایم مُوت نمایونه بدو بدو رفتم دکتر...!

دکتره گفت ببخشین شما بدهکارین ؟ گفتم مُو...؟ نه بُخُدا...چطور ؟ دکتر گفت هر چی فکر کردم چی شمارو زنده نگه داشته فکرم به جایی نرسی الا دعای طلبکار ...! دلم مُخواست همچی شترق بزنم زیر گوشش که حَض کُنه اما حیف که جیگرش رو نداشتم...!
خلاصه اکسپکتورانت نوشت با دونوع قرص و چهار تا امپول پنی سلین و گفت پنج تا شیاف براتون مینویسم تا کارساز باشه...! گفتم جان...؟ گفت شیاف اقا جان شیاف...! گفتم همو توپای پلاستیکی نارنجی که یک لوله سیاه بهش وصل بود مِکردَن تو کون بچه فشار مِدادَن تا دوا بره تو مَقعَدش...؟ اونا که اسمش تنقیه که دکتر جان ...! اقای دکتر مو بچه تر که بودُم یکبار ماخاستَن همی کاره با مُو بُکنن در رفتُم تا سه روز تو حرم اما رضا بَست نشستُم...! اخرش عکسُمه دادن روزنامه تا خُدامای حرم گیریفتنُم....! از او به بعد مگه کسی جرات مِکِرد بگه تَنقیه...! همچی جیغ مزدُم که ای زبون کوچیکه از دهنُم میامَد بیرون...!
دکتر خندید گفت این شیاف ها عین کپسوله که کار همون تنقیه ها رو میکنه ...! گفتم یعنی مِگی مُو بیام باخابُم روی تخت تا ای پرستارا کپسول بُکنَن تو ماتَحت ما ...؟ دکتر گفت نه اقا جان خودت باید بری توی دستشویی اینکار رو بکنی...! گفتم دکتر جان به ای سن و سال رسیدم کسی با ما کار بی ناموسی نکرده حالا با دست خودم خاک تو سرخودم بکنم...؟ دکتر که حوصله اش سر رفته بود گفت نفر بعدی ... بعد روش رو کرد به من گفت از ما نسخه نوشتن بود...! خواستی زود خوب بشی استعمال کن نخواستی نکن...!
سرتون رو درد نیارم دواها رو از داروخونه گرفتم یه امپولشم زدم اومدم خونه ...پشت در خونه شیاف ها رو از توی پلاستیک داروها دراوردم توی جیبم قایم کردم...! خجالت میکشیدم کسی بفهمه که دکتر شیاف داده...اُفت داشت خدا وکیلی..! شب که شد رفتم توی دستشویی به هر مصیبتی که بود یکیش رو بعد از اینکه دوسه بار بیرون اومد بالاخره استعمال کردم ...! اون شب بود که فهمیدم معنی کون سوزی یعنی چی بس که کونم سوخت...!
شب بعد وارد تر شده بودم حرفه ای تر استعمال کردم ...! شب سوم چهارم یه جورایی خوشم هم اومده بود...شب پنجم تازه کیف هم کردم و کلی خوش خوشانَم شد...! شب ششم که شیاف ها تموم شده بود یه جورایی دلم میخواست...! انگار یه چیزی گم کرده باشم هی الکی میرفتم توی دستشویی ...! خدا بگم چیکارت کنه دکتر بچه مردم رو از راه به در کردی ...! چی خاکی تو سرم کنم حالا...؟ شما نمیدونین چجوری باید دوباره انفولانزا بگیرم ... !!!
..............................................................................
محض تنوع بود ... گیر ندین دیگه جون مادرتون :)

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

میر حسین موسوی معنای شرافت و صداقت و شجاعت...( موج حمایت از موسوی در وبلاگستان )

قبل از انتخابات ریاست جمهوری نوشتم ( کروبی دل شیر داره با چنگال ببر و نیش مار با بال عقاب…شک نکنید…! پس به کروبی رای بدید چون توانایی این رو داره توی دهن هر کسی بزنه که بخواد جلوی اون سد راه بشه…! کروبی از نژاد لُرهاییه که دست خالی با سنگ پلنگ میکُشَن…! ) و اگه اونروز کمی در این نوشته ام احساس غلو میکردم امروز به یقین رسیدم...!

و اما امروز جماعتی بیشرف و دوبه هم زن به وسیله رسانه های دروغپرداز خودشون دارن دست به تخریب چهره شریف میر حسین میزنند...! خداوکیلی خیلی از ماها قبل از انتخابات نسبت به میرحسین مشکوک بودیم اما بابام میگفت اگه توی این وانفسای پلیدی و دروغ و تحجر دنبال صداقت و شرافت میگردی فقط به میر حسین رای بده و من با تردید به اون نگاه میکردم ولی وقتی مناظره میر حسین رو با احمدی نژاد دیدم شکم تبدیل به یقین شد چون دیدم زبان گویای مردم شده این مرد...!
من و شما ممکنه نسبت به میر حسین نقد داشته باشیم اما امروز وقتش نیست چون حرامی های مزدور در صدد ترور شخصیت ایشون هستند و ممکنه خدایی نکرده ناخواسته با انها همسو شویم...! توی جبهه که بودم یه عده خط شکن بودن و با شجاعت به دل دشمن میزدن عین کاری که امروز کروبی میکنه و یه عده هم در ستاد فرماندهی وظیفه اطلاعات عملیات و تخریب و تدارکات رو به عهده داشتن عین کاری که میر حسین موسوی میکنه ...! جسارت و شجاعت کروبی به همراه فراست و تدبیر موسوی اینده ای سبز و پر امید رو نوید میدهد...!

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

اجازه ندیم علف های هرز هم خودشون رو جزو سبزها به حساب بیارن...!

زدن و کشتن و تجاوز و شکنجه کار اونایی نیست که دنبال ازادی و ازادیخواهی هستن...! با باتوم به جان زن و پیرزن افتادن کار اوناییه که به وحشت افتادن ...! که احساس خطر کردن...! متاسفانه بعد از سیزده ابان زمزمه هایی مبنی بر مقابله به مثل به گوش میاد...! زمزمه هایی مبنی بر زدن و کشتن ...! ایجاد انفجار ...! حمله به منازل بسیجی ها و امثالهم...! و باز متاسفانه یک عده هیجان زده و جو گیر شده که اره میزنیم...! میکشیم...قیام مسلحانه و الخ...! اگه همه این دوستانی که این حرفها رو میزنن میخوان پا جای پای مجاهدین خلق بذارن که بسم الله...! سبز بودن با زدن منافات داره...! با کشتن منافات داره...! اجازه ندهیم علف های هرز هم خودشون رو جزو سبزها به حساب بیارن...! خیلی ها ارزوی این رو دارن که جنبش سبز خشونت به خرج بده...! سبز یعنی طراوت و امید...! یعنی بغض و فریاد...! یعنی حضور و سکوت...! باکی از این نیست که گاهی داس بی رحم جلاد وحشیانه و کورکورانه میدرد و میکشد...! ما ریشه در خاک داریم ...!

دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

جناب دکتر مهدی خزعلی لطفا مرا ببخشید...!

امشب که کمی بهتر شدم به بالاترین که سر زدم دیدم جناب دکتر مهدی خزعلی قلم را بر زمین گذاشته بخاطر پدر...! سخت افسرده شدم وقتی کامنت های زیر لینک ایشون رو دیدم و سخت احساس گناه کردم...! احساس گناه نه بابت نقد نامه ایشان به میر حسین موسوی بلکه بابت هزیان های زیر نوشته ام که بابت اون عذر خواهی هم کرده بودم از ایشون ...من نباید مینوشتم..! در طول مدت وبلاگ نویسی این اولین باره که بابت نوشته ای عذر خواهی میکنم .../ من موجی رو راه انداختم که دست اورد کامنت های اون اصلا اونچه که من میخواستم نبود...زیر لینک خودم همه رو قسم دادم که به کسی یا پدر کسی فحاشی نکنید که البته خیلی کمتر بود ...!
نوشته وبلاگ دکتر مهدی خزعلی رو چند بار خوندم ....! من نباید اون خزعبلات هذیان گونه زیر متن اصلی رو مینوشتم حتی اگر چهل درجه تب داشتم و شدیدا از ایشون بطور رسمی حلالیت میطلبم و اون قسمت رو حذف میکنم ... روزهای بدی است امروز..! یک روز انچنان برایت کف میزنند و هورا میکشند و به عرش میبرندت و روزی دیگر فحش هایی به تو میدهند که اب میشوی... که میسوزی ...که میگریی...مرگ فقط برای همسایه نیست...! خودم را میبینم در ایینه این روزها...امشب جسمم بهتر شد اما روحم اتش گرفت و دل نازکی هم .......!من از تمام اهالی وبلاگستان هم عذر میخوام... شاید مدتی ننویسم/